شهر آسمانی

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم ××××× موجیم که آسودگی ما عدم ماست / ما زنده به آنیم که آرام نگیریم ××××× موجیم که آسودگی ما عدم ماست

خرم شهر امروز ، دیروز و پریروز
نویسنده : آقا مرتضی - ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠
 

خداوند زیباست و زیبایی را دوست می دارد

 

در پست های قبلی بعضی از دوستان پیشنهاد داده بودند که از عکس های فعلی خرمشهر هم استفاده کنیم.

اطاعت امر کردیم

این هم خرم شهر امروز ، دیروز و پریروز ...

 

خرم شهر سال 1354 خورشیدی 

خرم شهر پریروز 

 

 

 

خرم شهر سال 1363 خورشیدی 

خرمشهر دیروز

 

 

خرم شهر سال 1387 خورشیدی

خرم شهر امروز ...

 

 

 

باز هم خرم شهر در سال .... 

و باز هم خرم شهر امروز ...

 

 

 

و باز هم خرم شهر در سال ......

 و باز هم ..............

 

 

 و ... حکایت همچنان باقیست ......................

 

 

 

 


 
 
میشه لطفا به اعترافات ما گوش کنید؟؟؟
نویسنده : آقا مرتضی - ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠
 

جوانان عزیز من! فرزندان هوشمند و هوشیار کشور بزرگ ایران!

دانشجویان، دانش آموزان، پسران و دختران؛ کسانى که فرداى این

کشور متعلّق به شماست! بدانید اگر مى‏خواهید این کشور را بسازید،

باید ببینید انقلاب، ارزش هاى انقلاب و نظام جمهورى اسلامى، آن

نسخه‏اى را که براى ساختن ایران داده است، چیست - ایرانى که قرن

هاى متمادى به وسیله پادشاهان ستمگر و حکّام وابسته و فاسد، ویران

و خراب شده است - شما خیال مى‏کنید که پادشاهان پهلوى به این

مملکت، کم ضربه زدند و ویرانى در این مملکت ایجاد کردند؟! قبل از آن

ها پادشاهان قاجاریه - از زمان ناصرالدّین شاه به بعد - به این مملکت،

کم ضربه زدند و کم ویرانى در این مملکت ایجاد کردند؟!

انقلاب این ویرانی ها را به دست چه کسانى آباد مى‏کند؟ به

دست شما.

اگر مى‏خواهید کشور ایران آباد شود، رفاه و رونق اقتصادى، پیشرفت

همه‏ جانبه، عزّت سیاسى، امنیّت اجتماعى، امنیّت شغلى، دانش و

پیشرفت تحقیقات از یک طرف، و معنویت از یک طرف این کشور را روشن

و نورانى کند، دو چیز را باید در نظر بگیرید. این دو چیز، وظیفه همه

قشرها، مخصوصاً قشرهاى آگاه است. کاسب، کشاورز، صنعتگر،

کارگر، محصّل، استاد، معمّم، فرهنگى و روحانیون محترم، این دو چیز را

باید با هم در نظر بگیرند. یکى این‏که در سازندگى کشور، همه باید

با هم شرکت کنند. دوم این‏که در سازندگىِ نَفْس خود کوشش

کنند ...

 

 

 

بسم الله

 

جملات بالا برگرفته از سخنان مقام معظم رهبری ست. دیروز وقتی داشتم این جملات رو می خوندم آن چنان وجدان درد خفتم رو گرفت که ....

با دیگران کار ندارم، اما برای خودم متأسف شدم، خیلی هم متأسف شدم؛ متأسف شدم از این که ایشون منتظرند من و امثال من «کشور» رو آباد کنیم، اون وقت ما کشور که هیچ، حتی برای آباد کردن شهر خودمون هم تکون نمی خوریم! اگرم خدای نکرده یه وقتی یه دستی هم تکون بدیم، وَ یه مانعی سر راهمون ایجاد بشه که دیگه هیچ، زمین و زمان رو به هم می دوزیم که ما خواستیم کار کنیم نذاشتن !!!

اون وقت ما در نهایت و غایت تنبلی و تن پروری نشستیم، دستهامونو زدیم زیر چانه و منتظریم تا یکی از دولت مردان از راه برسه و بگه بیایید عزیزان! بیایید من براتون آباد می کنم....

برای خودم متاسف شدم، خیلی هم متاسف شدم؛ متاسف شدم از این که ایشون منتظرند من و امثال من «کشور» رو آباد کنیم، اون وقت ما کشور که هیچ، شهرمون که هیچ، یه وبلاگی که مثلا برای شهرمون راه انداخته بودیم رو هم نمی تونیم آباد کنیم!!!! تعجبتعجبتعجب

آهای بچه های شهر آسمانی! چند وقته که این جا نیومدیم؟! چند وقته که این جا رو آپ – ببخشید به روز – نکردیم؟! چند وقته برای به روز کردنش کوچکترین تکونی به خودتون ندادین؟؟؟!!!! و کم ترین دستی نجنبوندین؟؟؟!!! آخرین بار همون موقعی بود که نمایشگاه کتاب شهر آسمانی رو تو دانشگاه آزاد آبادان برگزار کردیم؛ یادتونه؟ قرار بود هر روز این جا رو به روز کنیم و گزارش نمایشگاه رو بگذاریم؛ اما چی شد؟! هر روز به یه بهونه ای از زیرش شونه خالی کردین!!! (اون کسی که قرار بود این کار رو انجام بده و نداد، با شما هستم! خودش الان می فهمه کدوم یکی از بچه های شهر آسمانی رو دارم می گم! همون که تو اون ایام دسترسی به نت داشت!)

می دونم که الان وَ بعد از خوندن این جملات، ردیف توجیه هاست که اینجا چیده میشه، تا خودمون رو مُبَرا کنیم از کوتاهی ها و قصوراتمون، اما من یکی رو در واسی رو با خودم کنار گذاشتم و اعتراف می کنم که متاسف شدم، برای خودم متاسف شدم، وَ هیچ توجیهی هم برای این همه اهمال کاری و سستی و تنبلی و تن پروری خودم نمیارم؛ شما ها رو نمی دونم، اگر بخواهید می تونید بیارید، ممکنه که اتفاقا دیگران هم بپذیرند، اما من یکی که هیچ رقمه زیر بار توجیهاتون نمی رم، چون با همین دو تا چشمای خودم شاهد عملکردتون تو  این چند ماه بودم.....

نشستیم و مدام کوتاهی های مسؤولین رو برای هم دیگه تعریف می کنیم و .... اما این یک واقعیته که  اون ها هم اگر دارند کوتاهی می کنند – که می کنند – چیزی از کوتاهی کردن ها و اهمال کاری های ما کم نمی کنه. ما هم که داریم همون طور عمل می کنیم، پس در نفس عمل هر دو یکسانیم، اون ها با توجه به جایگاهشون کوتاهی هاشون بیشتر مشخصه و ما با توجه به جایگاهمون کمتر....

بچه های شهر آسمانی! واقعا تفاوت ما با مسؤولین در عمل نکردن به برنامه ریزی هایی که برای رسیدن به آرمان ها و اهداف انقلابی مون کردیم، برنامه ریزی هایی که برای آباد کردن و ساختن دوباره ی شهر آسمانی کردیم، در چیه؟!!!

 

و کلام آخر:

خدمت مقام عظمای ولایت (مدظله العالی) عارضم که .....  شرمنده ام آقا! این ماییم که داریم کوتاهی می کنیم و ادعاهامون گوش عالم رو کَر می کنه!!! و .....

 

 

 

 

 


 
 
این جا خرم شهر است
نویسنده : آقا مرتضی - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

به نام خدا

این جا خرم شهر است

 

خرمشهرقبل ازجنگ

 

 

 

این جا هم خرم شهر است

  

خرمشهربعداز جنگ


 
 
از این به بعد ما رو تحمل کنید ...
نویسنده : آقا مرتضی - ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ دی ۱۳۸٩
 

سلامٌ علی قلب زینب الصّبور

سلام بر دوستان شهر آسمانی. چند روزی هست که از سفر برگشتم و اگر خدا مثل همیشه یاری کنه یه اتفاق خوب داره در شهر آسمانی میافته (البته شهر آسمانی شیشه ای)؛

اگر یادتون باشه اون اوایل که تازه شهر آسمانی رو شناخته بودید عرض کرده بودیم خدمتتون که اومدیم تا براتون از شهر آسمانی بگیم، از خرم شهر؛ اما قرار نبود همه چیز رو یک دفعه و یک جا بگیم، این بود که به قول قدیمیا آسته آسته جلو اومدیم و گذاشتیم که اول خرم شهر و خصوصیات آسمونیش رو از نگاه آدم های آسمونی ببینید، تا بعد که ما قصه های شهر آسمونی رو شروع کنیم . . . این طوری بود که حالا چند ماهیه که با نوشته های «گنجینۀ آسمانی» و «پا به پای باران» در خدمتیم.

حالا به لطف خدا و مدد شهدا قصد داریم شما رو بیشتر از قبل با خرم شهر، این شهر آسمانی آشنا کنیم.

توجه توجه توجه: ممکنه خودتون خیلی از چیزهایی رو که ما قراره بگیم رو دیده و یا شنیده باشید و یا حتی بیشتر از این ها رو هم بدونید، پس لطف کنید و 1. به ما هم کمک کنید در دانستن بیشتر 2. دقت داشته باشید که می خواهیم از پنجره ای متفاوت به خرم شهر نگاه کنیم . . . پس در این «نگاه متفاوت» همراهیمون کنید.

 

 

پا به پای باران

 

البته می دونیم که ممکنه با خوندن پست های قبلی و نگارش های قوی افرادی مثل آقایان آوینی و سرهنگی و بهبودی حالا بد عادت شده باشید و قلم های شکستۀ ما حسّابی بزنه تو ذوقتون . . . اما خب کاریش نمیشه کرد!!! بالاخره یا لطف می کنید و در نهایت بزرگواری تحمل می فرمایید و با ما به خرم شهر می آیید تا ببینید که چطور با دیدن و شنیدن و لمس کردن واقعیت ها و دردهای این شهر نجیب، تصویری که از آن همه زیبایی داشتیم، شکست و فرو ریخت؛ یا این که . . .

ناگفته نماند حالا که تو این چند ماهه خرم شهر و زمین و آسمونش رو از پنجرۀ گنجینۀ آسمانی و پا به پای باران دیدید، علاوه بر همۀ محاسنش، این حُسن رو هم داشته که دیگه به من حق می دید که آن همه برای دیدن خرم شهر بی تاب بوده باشم و اونطور عاشق این خاک دامن گیر و متبرک و مقدس بشم....

 

پس تا بعد یا علی...

 

 


 
 
خرم شهر به روایت سید مرتضی آوینی(3) - روایت شهید جهان آرا
نویسنده : آقا مرتضی - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
 

یاربّ الحسین، بحق الحسین، إشف صدر الحسین، بظهور الحجة

 

قبل التحریر

اول سلام و عرض ادب خدمت همۀ دوستان و بزرگوارانی که نسبت به شهر آسمانی محبت داشته و دارند.

دوم عذر خواهی بابت این همه تأخیر و به روز نشدن اوه اوهاوه

 

 

حین التحریر

خرم شهر به روایت سید مرتضی آوینی(3)

یک روز آتش جنگ ناگاه جسم شهر را در خود گرفت. آن روزها گذشت، اما این آتش که چنگ در جسم ما افکنده جز با مرگ خاموشی نمی گیرد...

شهید محمد جهان آرا در سال 1359 واقعه ی مقرّ مدرسه را چنین باز گفته بود:

«... و خاطرۀ مهمی که می تونم این جا مطرح کنم همون شبی بود که بچه ها تو مقرّ خوابیده بودند نزدیک ساعت 2، من خودم اتاق جنگ بودم. به من خبر دادند که یه توپ 135 میلیمتری تو مقرّ خورده و عده ای از بچه ها شهید شدن. وقتی وارد مقر شدم هیچ کس نبود. بچه ها بیشترشون زخمی شده بودند و برده بودنشون بیمارستان. وقتی چراغ قوه ای که دستم بود رو روشن کردم، مواجه شدم با بدن پاره پاره ی هشت تا از بچه های پاسدار خرمشهری و آغاجاری و ماهشهری که واقعاً از یه طرف آدم صحنه ی کربلا یادش میاد با اون تیکه تیکه شدن بچه ها در خواب خوش و بعد، چراغ قوه رو که اطراف انداختم دیدم تیکه تیکه دست و پای بچه ها و تن پاره ی اونا بود که وقتی من اومدم بیرون، یکی از بچه های سرگروه اومد طرفم. گریه می کرد می گفت: «محمد ما چی کار کنیم، ما هیچ کس رو نداریم، بچه ها دارن از بین می رَن.» من بغلش کردم، گفتم: «نه، ما خدا رو داریم، ما امامو داریم. مطمئن باشید که ما پیروزیم. مسأله این نیست که بچه ها از بین برن، مسأله اینه که مکتب باقی بمونه. اگه مکتب باقی موند، همه چیز ما باقی می مونه، ولی اگه مکتب ضربه ای ببینه، اون وقته که ما هیچ چی نداریم.» اینو که گفتمش راحت شد. گریه می کرد، گرفتممش بغل و آوردمش. گفتمش بیا بریم. بایستی خودمونو آماده کنیم برای فردا.»

رودخانۀ خرم شهر آن روزها هم بی وقفه می‌گذشته است و امروز نیز از گذشتن باز نایستاده است. یک روز ناگهان از آسمان آتش بارید و حیات معمول شهر متوقف شد. کشتی‌ها به گِل نشستند، اتومبیل‌ها گریختند و شهر خالی شد. چنین رفتنی که رودخانه دارد، ماندن است. رودخانه ماند و نظاره کرد که چگونه حیات مردان خدا، ققنوس‌وار از میان خاکستر نخل‌های نیم سوخته، خانه‌های ویران، اتومبیل‌های آتش گرفته و کشتی‌های به گِل نشسته سر برآورد و بعثتی دیگر آغار شد.

عجب از این عقل باژگونه که ما را در جست‌وجوی شهدا به قبرستان‌ها می‌کشاند! عجب از این چشم‌های کور و گوش‌های کر که شهر آسمانی خرم شهر را نمی بینند و زمزمۀ ارواح جاویدان را نمی‌شنوند!

شور زندگی یک بار دیگر مردمان را به خرم شهر کشانده است. شاید آنان درنیابند، اما شهر در پناه شهداست و این حقیقت را بر لوح محفوظ آب نگاشته‌اند.

 

بعد التحریر

غایت خلقت جهان پرورش انسان هایی است که در برابر شدائد بر هر چه شک و تردید و ترس و تعلق است غلبه کنند و حسینی شوند

سید مرتضی آوینی

التماس دعای فراوان در این شبها و روز ها . . . شاید ما هم با دعای شما حسینی شویم

 

 


 
 
پا به پای باران (4)
نویسنده : آقا مرتضی - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩
 

 

پا به پای باران (4)

به روایت مرتضی سرهنگی و هدایت الله بهبودی

(روایت به سال 1367 خورشیدی)

مه بود، زیاد ... از چشمان خیس این مه می شد خواند که تا

صبح بر سر این شهر خواهد گریست. شهری که، نه چندان

دور، بندر بود. زیبا بود. پر گل بود؛ و امروز یک سر بار انداز ویرانی

است. دیگر سوت کشتی های بزرگ با آواز کوچک مرغان آبی

هم فضا نیست؛ مرغان سفیدی که روی دکل های مورّبِ

کشتی های پهلو شکسته نشسته و منتظر دستان با سخاوت

جاشوان اند . . . مه بود، زیاد؛ و ما از کوچه پس کوچه هایی می

گذشتیم که هنوز گونی های سنگر بچه ها رنگ داشت. قرمز

بود و چه پر رنگ! . . .

حالا گل دسته های چراغانی شده مسجد جامع پیداست ... با

دیدن گل دسته ها به یاد دسته گل های خانواده پورحیدری

افتادیم که ساعتی قبل میهمانشان بودیم. یک زوج پیر با دو

شهید و حجله ای در کنج تنها اتاق این خانه. به زحمت توانسته

بودیم این خانه کوچک را پیدا کنیم. اگر در کنار مزار شهدا به بچه

های تازه نفس مخابرات بر نمی خوردیم شاید هیچ وقت این

افتخار نصیب این قلم کوچک ما نمی شد که از بزرگی آن ها

بنویسد. از بزرگی خانه کوچکی که دیوار به دیوار خدا زندگی

می کند و جز او کسی را ندارد. از مادری بنویسد که یکی از تن

های جنگ تن به تن بود. از مادر خانه داری که 26 روز اول جنگ

را محرم زنان مجروح و شهید خرم شهر بود؛ مادری که مدال دو

شهید را بر سینه دارد:

... تا 25 مهر در خرم شهر مانده بودیم. بچه های سپاه شب

 بیست و ششم مرا از شهر خارج کردند ... پسرم سنگرش سر

کوچه خودمان بود، منتهی الان به هم خورده است. داخل همین

خیابان طالقانی جنگ تن به تن بود. مرتضی و محمد هم با بچه

ها در خیابان طالقانی بودند ... دختری بود که در غسال خانه

کمک من می کرد. به فاصله چند روز پدر و برادرش را در همین

قبرستان دفن کردند ... ما فرصت کندن قبر نداشتیم، به همین

خاطر بدن های شهدا داخل قبر جمع می ماند، چاره نداشتیم ...

یک هفته بعد از دفن پسر کوچکم، مرتضی، از رادیو شنیدم که

خرم شهر آزاد شده. آن موقع من در آبادان بودم. اولین کسی

که رسید به پل خرم شهر من بودم. آن روز یک گوسفند قربانی

کردم ... بعد از آن که خرم شهر آزاد شد و من به آن جا بر

گشتم استخوان های پراکنده شهدا جمع می کردم ... بدون

وضو نباید وارد خرم شهر شد. در هر جای این خاک خونی ریخته

شده ... مواظب باشید ضد انقلاب سر کارها نباشد. این را به

مسؤولان بگویید. نگذارید کارها نیم کاره بماند. باید بفهمند که

چه کسی را سر کار می گذارند ... دستان من شهدای زیادی را

از زمین برداشته است ... تلخ ترین روز زندگی من دیدن بدن

سوختۀ محمدم بود که در کربلای 5 شهید شد. می خواستم او

را ببوسم ولی همه جای بدنش سوخته بود. نتوانستم ...

 

پ .ن: یه خواهش کوچیک دارم ازتون، البته می دونم که وقت طلاست و تو این دوره و زمانه هم طلا خیلی قیمتش بالا رفته و البته هر روز در نوسانه!!! اما منت بگذارید سر ما و به حقی که این مادر گردن همۀ ما ها داره، وقت بگذارید، این جملاتش رو با دقت بخونید ... خیلی مخلصیم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعد التحریر

بلمی به سوی ساحل

سلام

پست اول که در خدمتتون بودیم رو خاطرتون هست؟؟؟ درباره فیلم بلمی به سوی ساحل بود و تمام تصویر کودکی من از خرم شهر و اشغال و مقاومت و ایثار و خون و دفاع و ...امروز نمی دونم برای چندمین بار شبکه یک این فیلم رو گذاشت؛ و نمی دونم برای چندمین بار دیدمش؛ و نمی دونم چرا هیچ وقت از دیدن این صحنه ها سیر نمی شوم؛ و باز هم نمی دونم چرا هیچ احساس نمی کنم که این صحنه ها، فیلم هستند و ساخته شده اند و ...

این جمله آخر از این جهت بود که کاش آقایجعفری جوزجانی، قبل از ساختن در چشم باد!!! یک بار، فقط حداقل یک بار این فیلم را می دید ... یاد اون جمله آقای حسین بهزاد می افتم در برنامه راز که برای بیان دیدگاه آقایون نسبت به فیلم سازان و فیلم سازی گفت:...حاتمی کیا نمی سازه، خب نسازه! می دیم حسین قلی بسازه، گند بزنه، چه اهمیتی داره ...

نفست گرم آقای بهزاد، که گل گفتی.

تابعد، التماس دعابای بای

یا مهدی

 

 


 
 
پا به پای باران (3)
نویسنده : آقا مرتضی - ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩
 

پا به پای باران (3)

به روایت مرتضی سرهنگی و هدایت الله بهبودی

(روایت به سال 1367 خورشیدی)

... و امروز نام اروند تنها یک اسم مکان نیست. ساحلی است که شهیدان ما نی نامه های خود را به نام آن مُهر کرده اند. اروند کنار مقتل پلاک هایی است که قلب صاحبانشان با خدا ندار بود.

کمی آن طرف تر کارون مسی رنگ دست به دست اروند می دهد تا برای همیشه میهمان خلیج فارس باشند.

پشت سرمان گمرک خرم شهر است؛ باراندازی از خرابی و سکوت. گلوله هایی که خودسر نبودند، ساختمان گمرک را آب کش کرده اند. گمرک خرم شهر، یاد راه زنان مسلحی را که بعد از چند قرن لباس فرم پوشیده بودند، هرگز فراموش نخواهد کرد. یکی از اسرای عراقی دربارۀ این غارت ها گفته بود:

... اموال این مردم مسلمانِ ستم دیده نیز به طرز وحشیانه ای به غارت می رفت. اگر دربارۀ این موضوع برای شما توضیح کافی بدهم، حتی نمی توانم یک هزارم آنچه غارت شده است را توصیف کنم. این برای فرماندهان هم مشکلی بود ... عدۀ زیادی از نظامیان از راه غارت این اموال مکنتی به هم زده بودند و دیگر حاضر نبودند در ارتش خدمت کنند و هر روز عده ای از این دزدان از ارتش استعفا می دادند تا بروند و با آن پول ها زندگی راحتی داشته باشند.

یک مورد از این غارت گری ها را برای شما تعریف می کنم: سرباز وظیفه ای بود به نام علی الاحمر که یک کامیون در اختیار او بود و روزانه چندین بار بین بصره و خرم شهر رفت و آمد می کرد و هر بار مقدار زیادی اثاثیه با خودش می برد و می فروخت. او به این وسیله پول زیادی جمع کرده بود. بار آخر که او را دیدم یک گاو و یک موتور سیکلت را می برد. ... سرباز علی الاحمر بعد از ازدواج به خدمت آمده بود و پس از مدتی خانه اش آتش گرفت و سوخت. اما قضیه در همین جا خاتمه پیدا نکرد و متعاقب آن حادثۀ دیگری اتفاق افتاد که متاسفانه درس عبرتی برای هیچ کدام از نظامیان عراقی نشد. یک شب همین سرباز با کامیون از روی شط عبور می کرد که بر اثر مستی کامیونش منحرف شد و به میان آب های مواج شط سقوط کرد و کامیون و کامیون سوار به قعر آب فرو رفتند و دیگر هیچ نشانی از آن ها به دست نیامد. ... آن ها حتی یک بار منبر یک حسینیه یا مسجد را برده و فروخته بودند ...

 

 پ . ن:

اول این که شهادت مولای موحدان از ازلین روز آفرینش تا ابدین روز آن تسلیت باد.

دوم این که اعیاد پیش رو مبارک باد.

سوم این که، شنیدم اعراب در عربستان تعطیلات عید فطرشون رو اضافه کردن تا 16 روز هم بردن متفکر فکری شدیم که بابا اینا رو کم کُنیشون هم ... ابرو تا اومدیم بگیم رو کم کنیشون هم چه جوریه، که گفتن زبون به دهن بگیر، ساکت ساکت که شهر آسمانی لب مرز هستش و خطرناکه و  . . . عینک باید وحدت شیعه و وهابی (!!!) آخ آخ ببخشید سُنی، تو این مناطق بیشتر رعایت بشه ابرو و ألخ . . .

گفتم عجیباً غریبا از این همه شجاعت تعجب و البته راستش دلم کباب شد برای برادران اهل تسنن که حقیقتاً تو این مورد از ما شیعه ها مظلوم ترند ناراحت، که بندگان خدا رو همین طور راحت منتسب می کنند به این . . . (من تو این سه نقطه ها کلمه گذاشته بودما، بعضی از دوستان هکش کردن !!!) عینک ابرو و اون ها سال هاست که دارند تحمل می کنند و . . . خدا صبرشون بده. ایشالا بعدنا بیشتر دربارش صحبت می کنیم.

التماس دعابای بای

یا مهدی

 

 


 
 
پا به پای باران (2)
نویسنده : آقا مرتضی - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩
 

قبل التحریر

سلام

طاعات همگی قبول إنشاء الله

چند وقت پیش داشتیم با بچه ها فکر می کردیم که چی شد که یک

دفعه پست های ما سر از این جا در آورد؟! متفکر متفکر سوالخب داشتیم

مثل بچه آدمی زاد!!! راه خودمون رو می رفتیم و خاطرات شهر آسمونی

مون رو مرور می کردیم و قرار بود یک عالمه از نا گفته های خرم شهر

بگیم، که یک دفعه این آقای یامین پور تصمیم گرفت این برادر دریابان

شمخانی رو دعوت کنه تو برنامش و برنامه های ما رو به هم بزنه!!!افسوس

چه ربطی داره؟!!! ابرو خب ربطش به اینه که این سابقاً رزمنده ی

محترم تشریف آوردن اونجا و یک سری از نا گفته های جنگ (!!!) رو که

ما تو کتمون نمی رفت رو گفتن ـ متحجریم دیگه، چه کنیم؟! ـ ما هم که

غیرتیعصبانی، تا حرف ها به گوشمون رسید، خون مون به جوش اومد

 و عصبانیکلاً خاطره گویی یادمون رفت و ...

اما خب حالا که یادمون اومده . . . پس با اجازه . . .

 

١. بچه که بودم . . .

٢. بزرگ تر که شدم . . .

٣. این قدر بزرگ شدم که . . . خرم شهر به روایت سید مرتضی آوینی (١)

۴.خرم شهر به روایت سید مرتضی آوینی (٢)  

۵. به بهانه ١٠٢٢٠ امین روز آزادی خرم شهر و پا به پای باران (١)

 

حین التحریر

پابه پای باران (٢)

به روایت مرتضی سرهنگی و هدایت الله بهبودی

(روایت به سال 1367 خورشیدی)

 

به مسجد جامع سلام می گوییم چراغ روشن یک ایستگاه صلواتی

جوابمان را می دهد. بعد از چای و خرما و اهداء یک صلوات، در اول

خیابان فردوسی می ایستیم، رو به اروند، و چشمانمان زیارت نامۀ خرم

شهر را تلاوت می کند؛ زیارت این همه خرابی. حیفمان می آید که گریه

نکنیم ! می نشینیم ...

قدم آرام آرام روی آسفالت کشیده می شود. روی خیابانی پر آبله که

گلوله های بی ا نصاف مجروحش کردنده اند.

اینجا دیوار ایستاده ای نیست. آجرها برای افتادن منتظر یک تلنگرند.

بر عکس شکوفه های تازه بیدار، همه سقف ها خوابیده اند.

کوچه های بن بستی که باز شده اند.

درهایی که جفتشان نیست.

پلاک های آبی رنگ نشان از وجود آب وبرق می دهد.

حوض هایی که با ماهیانشان زیر خاک مرده اند.

حیا ط هایی که پشت بام شده اند.

پنجره هایی که کورند.

دالان هایی که به هیچ اتاقی ختم نمی شوند.

پنکه های سقفی  بی بال و پر به یک گرز آویزان می مانند.

شیشه هایی که نیستند. پله های صاف. پرده هایی که باید باشند.

گهواره هایی که تکان نمی خورند.

کُنار ها دور از چشم بچه ها خوب رسیده اند.

شاخه های بی هرسی که پای خود را به خیابان دراز کرده اند.

نخل های زینتی به داخل کوچه ها کمانه کرده اند.

گل های کاغذی مثل زخم شهدایمان زینت تن خرم شهر است؛ چقدر

این گل ها بوی باروت را تحمل کرده اند!

وبالاخره، آینه هایی که همه چیز را دیده اند ...

«مساجد سنگر است» تنها عنوانی است که بربام روزهای گذشتۀ

مسجد جامع خرم شهر می نشیند. چلچراغ زنگ زده ای از گنبد توپ

خوردۀ این شبستان خوش سجده آویزان است. منبر چوبی با کنج انتظار

خلوت کرده بود .

چهره های بی غروب جهان آرا و موسوی که فضای شبستان را روشن

کرده بود، گوش دل را به آواز خوش کویتی پور می سپرد:  

ممد نبودی ببینی شهر آزادگشته

خون یارانت پر ثمر گشته

آه و واویلا ... کو جهان آرا ...

 

 

 

 


 
 
سخن رانی فرمانده احمد متوسلیان: جمع بندی دستاوردهای عملیات بیت المقدس
نویسنده : آقا مرتضی - ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩
 

سخن رانی حاج احمد متوسلیان فرماندۀ پیروز تیپ27 محمد رسول الله(ص) ـ لشکر فعلی ـ در جلسۀ جمع بندی دستاوردهای عملیات بیت المقدس در قرارگاه تاکتیکی تیپ 27 در دارخوین، هفتم خرداد 1361

« ... در مورد عملیات اخیر گفتنی زیاد است؛ لیکن در یک تحلیل فشرده باید گفت که از لحظه ی سقوط رژیم طاغوت تا به امروز، به تعبیر تمام خبرگزاری های عمده، سابقه نداشت که چنین ضربه ی سیاسی مهلکی به منافع آمریکا وارد شود. فتح خرمشهر باعث شد توازن نظامی یی که آمریکا در منطقه برقرار کرده بود، به شدت به ضرر غرب بر هم بخورد. وزیر امور خارجه آمریکا رسماً در شورای امور خاورمیانه ی وزارت خارجه شان می گوید: پیروزی های اخیر ایران در جنگ با عراق، برای آمریکا نگران کننده است و منافع غرب خصوصاً آمریکا را در منطقه به خطر انداخته است. این حرف کمی نیست که آدمی مثل الکساندر هیگ ـ وزیر خارجه حکومت ریگان ـ بگوید که پیروزی ایران منافع غرب را در منطقه به خطر انداخته! . . . برادرها این اعترافِ کم ارزشی نیست. البته همه ی این ها اثرات مادی قضیه فتح خرمشهر است و شما باید این را در نظر بگیرید که اثرات مادی این فتح بزرگ در مقابل اثرات معنوی آن، پشیزی ارزش ندارد؛ دستاوردهای معنوی ارزشمندی از قبیل: تثبیت اقتدار حاکمیت اسلامی در این مملکت و تاثیرپذیری تمامی نهضت های آزادی بخش، خصوصاً جنبش های نوپای اسلامی از این پیروزی الهی ملت ایران. باید بدانیم که هرگز به مخیّله ی احدی خطور نمی کرد که این دژ مستحکمی که عراق در جبهه ی خرمشهر درست کرده بود، به سهولت سقوط کند و این، جز کار خدا معلول هیچ چیز دیگری نیست. برادرها، ما و شما غرّه نشویم به این که ما بودیم که رفتیم، ما بودیم که زدیم، ما بودیم که جلوی عراق ایستادیم، ما بودیم که پاتک های وحشتناک او را در شلمچه دفع کردیم و ما بودیم که شهید و مجروح دادیم. من و شما کوچک ترین نقشی در این ماجرا نداشتیم. هدایت کل عملیات، فقط به عهده ی خدا بود و این که دیدید نزدیک به بیست هزار سرباز عراقی به آن صورت گلّه وار تسلیم می شدند، فقط ناشی از هدایت الهی این واقعه بود و بس. مطابق اخباری که از تهران و سایر شهرها و روستاها دریافت کرده ایم، بعد از پیروزی بیست و دوم بهمن 1357 این بزرگ ترین جشنی بوده که مردم ما در سرتاسر مملکت گرفته اند . . . برادرها، کار خیلی بزرگی انجام شده. عظمت این کار را خودمان درک نمی کنیم؛ ولی بعدها تاریخ، عظمت این کار را بیان می کند. چقدر این مردم چشم انتظاری کشیدند، چقدر خون دادند، جوان دادند، صبر کردند، از همه چیزشان گذشتند! از کجا بگویم؟! ما در مرحله دوم این عملیات، تو جبهه ی شلمچه، درست در اوج درگیری برای دفع پاتک های سیصد تانک(!) دشمن بودیم که دیدیم مردم با ماشین های شخصی آمده اند و برای بستنی آورده اند. خدا گواه است آدم احساس شرم می کند. ملت برای بچه های توی خط بستنی آورده بودند! بینده خدایی را دیدم آمده توی جبهه ی شلمچه، پای دژ مرزی، نار ماشینش ایستاده و در حالی که باران خمپاره و توپ روی سرمان می ریخت، او به همان سبک میوه فروش های قدیمی در میدان بار تهران می گفت: حراجه! هندوانه آورده ام برادرها، بیایید بردارید، نوش جان کنید. این صحنه را در کنار خط مرزی شلمچه با چشم های خودم دیدم.

از همه ی این ها مهم تر، خبر رسیده وقتی به امام خبر آزادی خرمشهر را داده اند، ایشان لبخند زده اند. صِرفِ همین لبخند امام، برای ما بزرگترین تسلیّ قلب محسوب می شود. ما ـ البته شما بهتر می دانید که ما به آن صورت من و مایی نداریم ـ آن قدر سعادت داشتیم که قلب امام را شاد کنیم، قلب ملت را شاد کنیم. شاد کردن این ملت، برادرها، بزرگترین نعمتی است که خداوند در زمان بودن ما، به ما عطا کرده. این بزرگترین اجری است که خدا به ما داد. کمتر آدم هایی پیدا می شوند که اجر اعمالشان را در حیات دنیوی شان از خدا گرفته باشند . . . این اجر دنیوی که فعلاً برای هفت پشت ما بس است و إنشاء الله که خداوند توفیق دریافت اجر باقی در سرای آخرت را هم، به ماو شما عطا فرماید. صلوات ختم کنید.

فرمانده احمد در همان زمان مصاحبه ای هم داشته که در پایان ش بزرگترین آرزوی خود را این گونه بر زبان آورده بود:

. . . آرزو می کنم یک زمانی برسد که «کربلا» را آزاد کرده باشیم؛ موقعی که«نجف» مان را آزاد کرده باشیم؛ موقعی که «مدینه» را، «مکه» را و «قدس» عزیز را آزاد کرده باشیم؛ چرا که این اماکن نمودار سه چهره اند: کربلا و نجف ما در دست کافرین، مدینه و مکه ما در دست منافقین و قدس عزیز ما در دست ظالمین است؛ یعنی سه چهره ای که ما با آن در جنگ هستیم.

***

پی نوشت:

 به خدا قسم که باید با طلا نوشت این جملات را . . . آخر داشتن اخلاص تا چه حد؟ ! ! ! آخر خود را ندیدن و فقط خدا را دیدن تا کجا؟!!! چه قدر؟؟؟

راستی ما الان، برای آزاد سازی خرم شهر از شرّ این «کافرین و منافقین و ظالمین» کجای کاریم؟؟؟ به قول معروف آن ها کجا بودند، ما کجاییم؟!!!

 

مطلب کامل را در وبلاگ تا انتهای افق بخوانید


 
 
وعده کرده بودیم
نویسنده : آقا مرتضی - ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩
 

با سلام وعرض ارادت

وعده کردیم در این پست از حاج احمد متوسلیان بگوییم و این بار چگونه آزاد شدن خرم شهر را از این زاویه نگاه کنیم؛ برای عمل به این وعده مطالب زیادی را زیر و رو کردیم، از جمله این که بالاخره توفیق خواندن کتاب همپای صاعقه هم نصیبمان شدهورا تشویقهورا هرچند که داغ های بی شمار زیادی را در دل زنده کرد. داغ هایی که هیچ گاه تسکین نخواهد یافت.افسوس ناراحتافسوس ناراحتافسوس ناراحت گریه

چندین مرتبه کتاب و مطالب را بررسی کردیم، تا شاید راه حلی پیدا شود. اما راهی نبود، برای دیدن آزاد شدن خرم شهر از این پنجره یا باید همه اش را می گذاشتیم یا امکان نداشت با گذاشتن بخشی از آن حق مطلب ادا شود. صادقانه بگوییم گذاشتن همه ی مطالب از یک طرف طولانی بود و در حوصله ی این کاغذ شیشه ای کوچک و محقر نمی گنجید و اگر هم می خواست در چند پست باشد کمی ما را از محورهای اصلی این کاغذ شیشه ای دور می کرد ـ البته از محورهای موضوعی و نه از محور اهداف، چرا که اگر از این نگارش هدفی جز اهداف حاج احمدها باشد قطعاً ما از زیان کارانیم ـ از طرف دیگر اگر می خواستیم طوری خلاصه اش کنیم که فقط مشخص شود عملیات کی و کجا شروع شد و کی و کجا تمام شد وَ فرمانده احمد متوسلیان کجای این آغاز و پایان بود، خیلی خشک و نظامی می شد. حالا تصور کنید که شما دوستان و همراهان محترم شهر آسمانی همین طور هم به سختی و از سر ناچاری قلم ما را تحمل می کنید، اگر خشک و نظامی هم می شد که دیگر . . .نگران کلافه نگران

تا این که تصمیم گرفتیم نه اولش را بگوییم ، نه آخرش را؛ تصمیم گرفتیم اصلاً ما نگوییم. گذاشتیم که این پست شهر آسمانی منور شود به سخنان فرمانده احمد. فرمانده احمد این سخنان را در جلسه ی جمع بندی دستاوردهای عملیات بیت المقدس در قرارگاه تاکتیکی تیپ 27 در دارخوین در هفتم خرداد 1361 بیان نموده که با دوازده خط تلخیص تاکید می کنیم فقط دوازده خط تلخیص ـ که آن را هم اگر در اصل مطلب بخوانید متوجه می شوید که اصلاً غرض و مرض و سانسور در کار نبوده!  عینک و فقط برای کوتاه تر کردن پست بوده ـ در دوپست پشت سرهم ارایه می کنیم (همه ی این کارها رو کردیم بلکه ما رو شرمنده کنید و همه ی مطلب رو بخونید.)چشمک نیشخند چشمک

البته در راستای این که «دلمون نیومد همه اش را نگیم» از دیگر دوستان وبلاگی هم کمک گرفتیم و لینک اصل این سخنرانی و بخشی از مطالبی که دیگران درباره ی فرمانده احمد و عملیات الی بیت المقدس گفته اند را هم برایتان می گذاریم.مژه لبخند مژه

باشد که قبول افتد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

 


 
 
حرف هایی از «آزادی» خرم شهر، در سال روز «اسارت» فاتح خرم شهر
نویسنده : آقا مرتضی - ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩
 

 

اللهم فکّ کلّ اسیر

قبل التحریر

سلام برهمه

آقایون! خانم ها! خواهران! برادران! اصلاً ما تسلیم ! دستامون هم تا پشت گوشامون بالا ! آقا ما عذر می خواهیم، ببخشید، اما خب چه کار کنیم ؟ ! ! ! وقت نمی کنیم که این کاغذ شیشه ایِ شهر آسمانی رو سر موقع به روز کنیم، باور کنید خودمون هم خیلی ناراحت می شیم که یک دفعه حوادث یک هویی پیش میاد و ما مجبور می شیم که آپ دیت! ببخشید! به روز نشیم! این روزها خیلی درگیر کارهای مختلف تو شهر آسمانی هستیم؛ اما خب یه قرارهایی با بچه ها گذاشتیم که از این به بعد یک ذره این مسأله حل بشه. إن شاء الله.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حین التحریر

این روزها که می گذرد، هر روز در انتظار آمدنت هستیم ...

درسته که این بیت رو قیصر امین پور ـ خدایش قرین رحمت کناد ـ در انتظار امام العصر و الزمان (عج) سروده، اما فکر کردیم که حتما می توانیم با آن در انتظار یاران امام زمان (عج) هم باشیم، یارانی چون احمد متوسلیان و همراهانش . . .

سالگرد آزادی خرم شهر که شد، همه درباره اش گفتند و نوشتند و خواندند و . . . و ما یعنی بچه های شهر آسمانی ترجیح دادیم تا چیزی نگوییم، در واقع خواستیم در زمان دیگری از آزادی خرم شهر بگوییم، زمانی مثل حالا . . . حالا که یک ماه و نیم از «آزادی» خرم شهر گذشته و دقیقاً سالگرد «اسارت» فاتح خرم شهر ، شیر در زنجیر رزمندگان اسلام،

حاج احمد متوسلیان!

 

این مطلب ادامه دارد . . . لطفاً در پست بعدی حتماً بخوانید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعد التحریر

* در خبرها آمده بود :

رییس جمهور در پیامی به مناسبت سال روز ربوده شدن چهار دیپلمات ربوده شده ایرانی گفتند : . . . امروز امید به بازگشت سرافرازانه ی فرزندان شجاع ملت ایران پر فروغ گردیده . . . دولت از هیچ تلاشی برای بازگرداندن فوری اسطوره های مقاومت و نام آوران شهامت دریغ نخواهد ورزید . . .

** سه سوال یا شاید هم پیشنهاد از طرف بچه های شهر آسمانی :

1.       آیا بهتر نبود رییس جمهور محترم دلایل خود را هم برای این امیدواری پرفروغ بیان می نمودند؟ یعنی می فرمودند چه اتفاق تازه ای در این زمینه رخ داده که امیدها برای بازگشت این عزیزان پرفروغ گردیده ! ! !

2.      آیا بهتر نبود رییس جمهور محترم نمونه هایی از تلاش هایی را که دولت محترم نموده اند را هم بیان می فرمودند؟! مثلاً این که در حال حاضر مدت هاست این پرونده در دستگاه عریض و طویل دولت مسؤول پیگیری مشخصی ندارد (! ! !) آیا جزء تلاش های فرو گذار نشده ی دولت بوده است ؟ ! ! ! یا اگر دارد پس چرا افکار عمومی از وجود چنین شخصی مطلع نیستند ؟ ! ! !

3.    آیا بهتر نبود رییس جمهور محترم منظورشان را از «باز گرداندن فوری» می فرمودند؟ «باز گرداندن فوری» یعنی چند روز یا چند ماه یا چند سال دیگر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

 

 

لینک های مرتبط

 http://hajiahmad.blogfa.com/post-87.aspx

 

 


 
 
نامۀ دانش آموز خرم شهری به وبلاگ شهر آسمانی
نویسنده : آقا مرتضی - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩
 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

این نامه ایست از طرف یک دختر دانش آموز خرمشهری که نه جنگ را دیده است و نه طعم آوارگی ها را چشیده است، چرا که پس از جنگ به دنیا آمده و چشمش زمانی به دنیا باز شده که خرمشهر دیگر گونه درگیر جنگ است، جنگی که در حال سوزاندن ریشه ی اعتقادات و باورهایم است، و هر روز با این جنگی که خانه ی عقل و ایمان را می سوزاند دست به گریبانم . . . وَ باز هم هیچ کس نیست که در خاموش کردن این آتش سوزاننده، من و هم سن و سالانم را یاری رساند ـ مثل 30 سال پیش که هیچ کس نبود تا سلاح را به دست صالحان دهد ـ کسی که حداقل نامه ای به مرکز بنویسد و درخواست کمک کند، من نامه ی دریابان شمخانی را که 30 سال پیش نوشته بود خوانده بودم و حالا که سخنانش را در وبلاگ شما دیدم تصمیم گرفتم این نامه را بنویسم تا خودم در خواست کمک کنم از هر کسی که هنوز قلبش در سینه برای ایران و اسلام و امام و شهدا و آرمانشان می تپد، آرمانی که برای ما دانش آموزان امروز خرمشهری از فرمول های پیچیده ی درسیمان هم پیچیده تر و غیر قابل هضم تر است ! من شنیدم که چندی پیش دوستی نقل قول می کرد: کاش انقلابمان را کم تر صادر می کردیم تا کمی از آن را هم برای خودمان و نسل های بعدی نگه می داشتیم؛ او راست می گفت کاش برای ما هم چیزی نگه می داشتید آخر ما هم اسلام و ایران را دوست داریم و . . .

 

نامه ای از روی شرم

 

 دریابان شمخانی! چشم ما که هیچ، اما چشم جهان آراها و بهروز مرادی ها و رضا دشتی ها و مجید خیاط زاده ها روشن؛ چشم همه ی مدافعین شهید خرمشهری روشن، آخر آن ها که شهید نشدند، اگر ایرادی به سخنان دریابان داشتند که تا امروز اعتراضی می کردند . . .

 

اما آقا بهروز! «ما بچه های نسل امروز خرمشهر» شرمنده ی شما هستیم، سید محمد جهان آرا، بهنام جان «ما» شرمنده ی شما هستیم، شیخ شریف قنوتی! «ما» به خاطر خطای خواصمان، «ما» به خاطر انحراف خواصمان شرمنده ی شما هستیم. محمد جان نیستی ببینی شهر آزاد گشته، اما . . . اما دریابان شمخانی، هم سنگر شما، چه تحلیل های تازه ای از دلایل اشغال شهر ارایه می دهد!!! وَ چگونه نامه ی خود و خیانت آن «بی آبرویِ بی اَبرو» را توجیه می کند!!!

محمد خوشنویسان (دانشجوی مهندسی، شاگرد شهید رجایی، دانشجوی پیرو خط امام)، محمد بهاء الدین (فارغ التحصیل رشته ی مهندسی کشاورزی از دانشگاه جندی شاپور)، محمد فاضل (دانشجوی مهندسی، دانشجوی پیرو خط امام)، جمال دهشور (دانشجوی مهندسی، دانشجوی پیرو خط امام)، محمدحسن قدوسی (دانشجوی رشته زبان انگلیسی، دانشجوی پیرو خط امام، شاگرد مکتب شهید مظلوم بهشتی، فرزند آیت الله شهید قدوسی، نوه ی علامه طباطبایی) و . . . ای همه ی شهدای کربلای هویزه که بدن هایتان همچون بدن های شهدای کربلا، زیر آفتاب سوزان خوزستان چهارصد و پنجاه و پنج روز و اندی در دشت پراکنده بود! «ما» شرمنده ی شما هستیم، چرا که اجساد مطهر شما اشتباهاً (!!!) زیر شنی تانک های دشمن قطعه قطعه و لهیده شد!!! سید محمدحسین علم الهدی! «ما» شرمنده ی شما هستیم، چرا که بدن غیر قابل شناسایی تو که تنها از روی قرآن داخل فانوسقه ات شناسایی شد، فقط و فقط از روی یک اشتباه محض (!!!) زیر شنی تانک ها له شد . . .

جناب دریابان! شرمندگی در مقابل همه ی این شهدا با «ما»، شرمنده شدن در مقابل پدران و مادرشان هم با «ما»، شرمنده شدن در مقابل دختران زنده به گور شده ی سوسنگردی هم با «ما»، اما شرمندگی و خجالت در مقابل مادرتان، با خودِ شما . . . آخر بدن محمد شمخانی، برادر شهیدِ شما هم در اثر همان دستور عقب نشینی اشتباه (!) و نا آشنایی بنی صدر با واقعیات جنگ بود (!) که زیر شنی تانک له شد و در معرض آفتاب سوزان پُکید! دریابان، دیگر مادران شهدا هیچ، مادر خودتان را هم ندیده اید که چگونه در عزای فرزند نشست؟!؟!

آقای دریابان! شما خجالت نکشید، همین که ما شرمنده هستیم کفایت می کند، «ما فرزندان شیعه ی امیر المؤمنین علی بن ابی طالب(ع)» هر لحظه که به ظهور آقا و مولایمان صاحب العصر و الزمان نزدیک تر می شویم، بیشتر به مفاهیم لایه لایه ی این سخن ایشان پی می بریم که:

«حق را بشناس تا اهل آن را بشناسی»

و این روزها ما نسلِ n اُمِ انقلاب آن قدر به دنبال شناخت اهل حق بوده ایم، که امروز حقمان است، آن هایی را که اهل حق می پنداشتیم، این گونه حقمان را پایمال کنند ! ! ! حق اماممان را، حق انقلابمان را، حق شهدایمان را، حق فرزندان بی پدر شده، حق مادران بی فرزند شده، حق اسیران زجر کشیده، حق آرمان خواهیمان، حق حاج احمد بر نگشته مان، حق امام موسای ربوده شده مان، حق . . . حقمان است که دریابان خیانت را خدمت برایمان تداعی کند و ما هم مثل . . . سر تکان دهیم و تایید کنیم و دَم نزنیم!

شما راست می گویید دریابان، یا سردار، یا سر به دار، یا . . . ما که نبودیم، ندیدیم، ما که سن و سالمان به دیدن و جنگیدن قد نمی داد، خانم سیده زهرا حسینی که چاپ کتاب «دا»یتان به صد و چندم رسید، شما که دیدید بگویید، بگویید که دریابان راست می گوید و این ماییم که تا به حال اشتباهی شنیده بودیم، اشتباهی فهمیده بودیم . . .

دریابان خجالت نکش، باز هم بگو ناگفته های جنگ را، ما نسلِ n اُمِ انقلاب تشنه ی شنیدن حقایقیم . . .

 


 
 
یک تذکر کوچک
نویسنده : آقا مرتضی - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩
 

 

یا من هو یهدی من یشاء

 

به دلیل این که به نظر بعضی از دوستان مطلب پست قبلی ـ آیا بهروز مرادی نظر دریابان شمخانی را درباره ی بنی صدر تأیید می کند؟ ـ طولانی بوده، بخش هایی از آن صرفاً به دلیل طولانی بودن متن و سهولت مطالعه آن حذف شد.

 

با توجه به این که بخش های دیگر این گفتگو هم تبیین کننده خیلی از مسایل روز جامعه است، لطفاً حتما متن کامل آن را در آدرس داده شده مطالعه کنید.

 

با تشکر

بچه های شهر آسمانی

 


 
 
نامۀ شهید بهروز مرادی دربارۀ بنی صدر...
نویسنده : آقا مرتضی - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ خرداد ۱۳۸٩
 

 باز هم به بهانه 10220مین روز آزاد سازی خرمشهر اما این بار . . .

 قرار نبود مطلب این پست این ها باشد اما . . .

 شما قضاوت کنید ...  آیا بهروز مرادی هم با سردار شمخانی هم نظر است؟!!!

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

نمی دانم حرف هایی که می نویسم تکراری است یا برای شما تازگی

دارد، اما خب هرچه باشد ما توی دنیای خودمان هستیم با این تفاوت،

دنیایی که ما در آن هستیم دیوارهایش شکسته و اتاق هایش سقف

ندارد و خانه های او را به غارت بردند، و محله های آن را با لودر و بولدوزر

صاف کردند و دور آن را سیم های خار دار کشیدند که روی آن نوشته

شده الغام = مین! توی کوچه هایش از شیک ترین اتومبیل ها جز

جنازه ای از آهن پاره باقی نمانده و حضور اتومبیلی شیک در کوچه پس

کوچه ها و یا خیابانش حالتی مسخره دارد و توی این کوچه ها بهترین

ماشین ها یک ریال ارزش ندارد و اگر یک آدم کراواتی اتو کشیده سر و

کله ا ش ظاهر شود همه به او می خندند.

در این دنیا دیگر از ژیگول های مقوایی خبری نیست و اگر کسی بخواهد

لاف مردانگی بزند که آی ملت! ما چاکریم و الگویمان فلان است و فلان

جنبش، یک پول خریدار نخواهد داشت. زیرا آن ها که چریک بودند

و در خیابان جنگیدند، هنوز که هنوز است حماسه یشان ورد زبانست و

هرچه بخواهیم کوتاه سخن کنیم باز این کلاف پیچ در پیچ است و کسی

را به پای آنان امیدی نیست، زیرا ماجرا عمق دارد و آنقدر بی پایان

است که قلم از نوشتن خسته و پیر قصه گو عمرش کوتاه می آید و باید

بازگویی را به آینده واگذارد که این قصه سر دراز دارد.

در این دنیایی که ما در آن هستیم فاصله ها را نه پول تامین میکند و نه

چاکرم نوکرم های قلابی چاپلوسانۀ چاپلوسان و نه منم زدن های اهل

من؛ دنیای ما دنیایی است که وقتی به سعیدش می گوییم چراپا برهنه

ای؟! اینجا جبهه است، جواب می شنوی که ای بابا ما کی کفش

پوشیده ایم که حالا بخواهیم بپوشیم!

و این دنیا دنیاییست که در روز دهم مهرش بچه ها با دست خالی تانک

های دشمن را بین کشتارگاه و راه آهن تکه تکه کردند و بعد درحالی که

دشمن درحال فرار بود بجای تعقیب او روی سنگ فرش داغ خیابان و در

هوای دم کرده مهرماه با آبی که از زره پوش دشمن به غنیمت گرفته

بودند وضو گرفته و به نماز ایستادند زیرا که خورشید در وقت غروب بود،

وقت برای جنگیدن بسیار اما برای نماز اندک، و مگر نه اینکه ما برای

نماز می جنگیدیم؟! در یک لحظه در مقابل او عصیان و سر کشی و

شورش و در مقابل این یکی طاعت و بندگی و سر بر سجده . . . چه

شیرین است.

در این دنیا بدن لخت و سبزه پسرک 17 ساله در میان هیاهوی مقاومت

دشمن و هجوم بچه های شهر، گویی فریاد می زد که ما از هر

وابستگی رسته ایم، ما می خواهیم پرواز کنیم، و مثل این است که

آخرین بند بندگی این دنیای رزمندگان، زیر پیراهن و کفشی است که بر

تن و برپای آنها سنگینی می کند و چه بهتر که از آنها خلاصی جست،

و اگر بدون کفش و بدون لباس، سینه های ستبر و پولادین را در

میدان کارزار سپر آماج رگبار سنگین گلوله دشمن قرار دهیم بهتر

 است از این که در دزفول در آن زیر زمین امن و محکم دستور

 مقاومت صادر کردن و در عین حال از نوشیدنی های گرم و در

 کردن قمپوز غافل نبودن و بعد که می پرسی آقا چه کار کرده

 ای؟! جواب می شنوی که . . . ((ما زمین می دهیم زمان

میگیریم )) انگار مال پدرش را می بخشد!

 حالا شما بروید فرانسه بخوانید! آداب و معاشرت پرنس ها و

 مادام های فرانسوی را بخوانید! به چه درد می خورد این علمی

 که حاصلش یک آدمی باشد که اینچنین بی ابرو  و بی آبرو .

 

 

 

بهروز مرادی

شهریور 61

                                    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

«دیروز امروز فردا» به بزرگداشت سوم خرداد اختصاص داشت و با حضور دریابان علی شمخانی از فرماندهان دوران دفاع مقدس برگزار شد.اما مسائلی خارج از مباحث سوم خرداد نیز در این برنامه مطرح شد که این گفت‌وگو را خواندنی تر کرد.

« . . . یامین‌پور مجری برنامه در ادامه پرسید که چه شاهکاری در فتح خرمشهر وجود داشت که تاریخ جنگ را به قبل و بعد از فتح خرمشهر تقسیم می‌کنند؟ که شمخانی پاسخ داد: جنگ نقاط عطف مختلفی دارد. این تقسیم که شما گفتید هنگام جنگ نبود و بعد از جنگ شد.

شمخانی ادامه داد: یکی از مهم‌ترین دلایل شاهکار بودن بیت‌المقدس این بود که دشمن را بدون غافلگیری شکست دادیم. در مراحل قبل جنگ دشمن دقیق نمی‌دانست که ما به کجا می‌خواهیم حمله کنیم اما در عملیات بیت‌المقدس فقط خرمشهر در دست دشمن باقی مانده بود و صدام می‌دانست که تمرکز حمله و عملیات ایران خرمشهر خواهد بود و لذا آن پنج هزار و 400 کیلومتر مربع فضا را به دژی تبدیل کرد که جنگ را مغلوب نشود . . .

مجری برنامه با بیان اینکه ما در سال اول جنگ 20 هزار کیلومتر خاک‌مان را از دست دادیم و سال بعد پس گرفتیم، چرا این اتفاق افتاد؟ که شمخانی گفت: عراق از 22 بهمن 57 تا 31 شهریور 59 برای برطرف کردن عقده‌ای که از قرارداد 1975 داشت وقت صرف کرد. ما درگیر انقلاب بودیم و ناآشنا با واقعیات جنگ. این البته مفهومش خیانت نیست؟

مجری از وی پرسید که شما درباره بنی صدر صحبت می‌کنید؟ که شمخانی تاکید کرد بله و ادامه داد: بنی‌صدر خائن نبود. این تفاوت نگاه وی در اداره جنگ بود و اندیشه‌ی عمل وی غلط بود اما خیانت نبود.

شمخانی اضافه کرد: بنی‌صدر می‌خواست با پیروزی در جنگ در میدان جنگ تهران نیز پیروز شود و به هیچ بهایی حاضر نبود جنگ را ببازد و حتی نمی‌خواست پیروزی در جنگ را با هیچ کس شریک شود. او مطمئن بود که پیروز جنگ خواهد بود و امیدوار بود با پیروزی در جنوب، در تهران هم پیروز شود که البته این نیت صادق و سالم نبود و روش‌های وی برای جنگ نیز غلط بود که منجر به آن نتایج شد،اما خیانت هرگز و من هیچ‌وقت اینگونه فکر نکرده و نمی‌کنم.

مجری برنامه از شمخانی درباره مطالبی که درباره ندادن مهمات و تجهیزات به نیروهای سپاه مطرح می‌شود و نامه‌ای که خود شمخانی در این‌باره نوشته است، اشاره کرد که شمخانی پاسخ داد: بله من این نامه را نوشتم و بنی‌صدر مخالف سپاه بود. بنی‌صدر مخالف سپاه و ما بود اما دشمن ما نبود. وی تصور می‌کرد نباید کسی را در پیروزی‌اش شریک کند و سپاه را مزاحم خود می‌دید. یک وقتی آدم با طرفش تبانی کرده که شکست بخورد این خیانت است اما یک وقتی اشتباه می‌کند و شکست می‌خورد.

یامین‌پور در ادامه اشاره‌ای به روز دوم خرداد کرد و از شمخانی پرسید که فرهنگ دوم خردادی‌ها با سوم خردادی‌ها چه فرقی دارد؟ و شمخانی اظهار داشت: امروز که ما نمی‌توانیم فرهنگ قائم شده دیگران را در نفی دوم خرداد کتمان کنیم. سوم خرداد مظلوم است و این کاری هم به دوم خرداد ندارد. شما فرهنگ سوم خرداد را تعریف کنید بعد افراد را مقایسه کنید.

یامین‌پور اظهار کرد که بین معتقدین به این دو فرهنگ الان هم جنگ هست و شمخانی ضمن رد این مطلب پس از آنکه مجری برنامه به وجود جنگ نرم در داخل کشورمان اشاره کرد اندکی مکث کرد و در واکنش به اینکه آیا شما لفظ فتنه را برای اتفاقاتی که در سال 88 افتاد، قبول دارید؟ گفت: این تغییری در اصل قضایا ایجاد نمی‌کند. من به عنوان یک عنصری که نگاه امنیتی دارم و نه سیاسی معتقدم که ما در پیش‌بینی، پیشگیری، کنترل حادثه و روش مقابله با آن در سال 88 دچار اشتباه شدیم.

شمخانی در واکنش به این سخنان مجری برنامه که آیا شما هنوز هم بسیجی هستید و آیا به تبع بسیجی بودن حق را می‌گویید؟ گفت: من هنوز هم بسیجی هستم به معنای حقگو، حق‌خواه و حق‌شنو. من همیشه حق را گفته‌ام و الان هم می‌گویم که هل دادن افراد به سمت شکستن مرزها خطاست. ما الان اگر همه‌مان هم کنار هم باشیم باز هم کم هستیم. نباید خطای تحلیلی پیدا کنیم و از کشتی پیاده شویم یا کسی را از کشتی بیرون بیندازیم .

 مجری برنامه گفت که اگر به تعبیر رهبر معظم انقلاب کسانی اصرار داشته باشند که خودشان از کشتی پیاده شوند، تکلیف چیست؟ که شمخانی گفت: ما تابع مقام معظم رهبری هستیم و در این مورد من تردیدی ندارم. ایران بدون ولایت معنا ندارد و این باور همه کسانی است که شما هم حتی تعجب می‌کنید از باور آنها. اگر این رکن تضعیف شود گرگ‌های منطقه‌ای و جهانی هیچ کس را از دریدن در امان نخواهند گذاشت . . .

برای خواندن کامل مطلب، کلیک کنید:   www.parsine.com/fa/pages/?cid=20907   

  به نقل از سایت خبری pasine.com  کد خبر 20907 

 

                                

آقایان! به کجا چنین شتابان . . . ؟!!!

 

 


 
 
به بهانه10220مین روز آزادی خرم شهر... / پابه پای باران(1)
نویسنده : آقا مرتضی - ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٩
 

پا به پای باران (١)

به روایت مرتضی سرهنگی و هدایت الله بهبودی

(روایت به سال 1367 خورشیدی)

پا به پای باران آمده بودیم تا خود را به زیر شیروانی مناطق جنگی

برسانیم و در آستانه ی بهاری که این بار به دور از هوای باروتی شکوفه

ها را می خنداند، گزارشی تهیه کنیم. از زیر پل های زیبای رنگین کمان

گذشتیم و با عبور از روی پل معلق اهواز، مشام خود را به غم جاری

کارون سپردیم. کارون مثل همیشه متین و پر راز و رمز در حرکت بود ...

دم غروب بود که به یمن برگ تردد، تردیدمان برای دیدن خرم شهر برطرف

شد و ما هم راندیم روی جاده ای که هنوز هم شانه ی راستش به

نشان خاکریز مفتخر است. قامت افقی این موجود، زیرِ دست نامرئی آب

و هوای این دشت روز به روز کوتاه تر می شود؛ اما اونیفورم زیبای

مقاومت هنوز هم برازنده ی قد و بالای این خاکریز نام دار است. با این

که سراسر بوم خوزستان با همین نشان های برجسته نقاشی شده،

ولی حرکت در موازات جاده ای که چندین بار طعم تلخ «شِنی» تجاوز را

چشیده بود؛ جاودانگی مقاومت را در کنار بُهتِ این خاکریز نقش می

کرد؛ نقشی که توسط خون رزمندگان برای آزادی این جاده ایفا شد.

جاده ی اهواز ـ خرم شهر، بزرگ راه دفاع ماست، به بزرگی فتح

 المبین و به شکوه بیت المقدس ...

دستان سکوت، تنها آغوشی بود که در مدخل شهر به رویمان باز شد.

قبل از این ایست کلاه سفید های دژبانی، حواسی که در لابه لای میله

ها و دیرک ها کاشته شده در حومه ی خرم شهر گیر کرده بود را رفع

کرد. این موانع عمودی هنوز سرپا بودند. 7 سال پیش وقتی خرم شهر

در خیال بعثی ها نیشخند زبان خیال باطل نیشخند زبان نیشخند محمره نامیده شد، این

مأمورهای فلزی کاشته شدند تا مانع ورود طوفان چتر بچه ها به این

بندر زیبا شوند.

ولی سرانگشتان تقدیر دست این اشغال گران را هنگام

نوشتن محمره خط زد تا نسخه ی دیگری برای مشابه این تجاوز

هورا تشویق پیچیده نشود.هورا تشویق

پ.ن: امروز سالگرد شهادت بهروز مرادی هست، بزرگمردی که «آقا مرتضی» این طور در موردش روایت می کند: «... بهروز مرادی؛ مردی از سلاله ی جوان مردان، او تا سال 1367 که به شهادت رسید، پای از جبهه ها بیرون نگذاشت. خانه ی شهید بهروز مرادی در خیابان نقدی، کنار مسجد اصفهانی هاست. در این خانه سه شهید زیسته اند: بهروز مرادی، پدر و برادرش...»

راستش دلمون نیومد نگیم، گفتیم، اما ... اما مگه بهروز مرادی رو می شه تو همین چند جمله خلاصه کرد؟! یک کم فکر کنید بهروز فقط چند روز قبل از اتمام جنگ شهید شد، دفاع کردن از اولین لحظات شروع جنگ تا آخرین دقایقش می دونید یعنی چی؟!!!

نه، هر چی فکرش رو می کنم بهروز رو نمی شه این قدر خلاصه کرد ... چون «ماندن در صف اصحاب عاشورایی امام عشق تنها با یقین مطلق ممکن است» و بهروز یقین داشت، چیزی که ما این روزها ...

ای کاش روزیمون کنه یه بار مفصل ازش بگیم و بشنویم ...

 

 

 


 
 
خرم شهر به روایت سید مرتضی آوینی(2)
نویسنده : آقا مرتضی - ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩
 

. . . با خود می گفتم: جنگ بر پا شده بود تا از خرم شهر دروازه ای به کربلا

 باز شود و «محمد جهان آرا» به آن قافله ای ملحق شود که به سوی

عاشورا می رفت . . .

مسجد جامع خرم شهر رازدار حقیقت است و لب از لب نمی گشاید.

مسجد جامع خرم شهر قلب شهر بود که می تپید قلبو تا بود، مظهر ماندن

و استقامت بود و آن گاه نیز که خرم شهر به اشغال متجاوزان درآمد و

مدافعان ناگزیر شدند که به آن سوی شط خرم شهر کوچ کنند،بازهم

مسجد جامع مظهر همه آن آرزوهایی بود که جز در باز پس گیری شهر بر

آورده نمی شد . . .              مسجد جامع همۀ خرم شهر بود.

از خود می پرسم: کدام ماندگارتر است؟ این کوچه های ویران که هنوز داغ

 جنگ بر پیشانی دارند و یا آنچه در تنگنای این کوچه ها و در دل این خانه

ها گذشته است؟

در این ویرانه هاچه می جویی؟دفترچه های مشق شب کودکانی که اکنون

 سال هاست دوران کودکی را ترک گفته اند؟و یا کهنه تصویر هایی از مشت

های فرو بسته و دهان هایی که به فریاد باز شده اند؟بر فراز پله های

ویران،از روزن پنجره ها،در لابه لای نخل های آتش گرفته . . . چه

می جویی؟ لوحی محفوظ که همه آنچه را که گذشته است بر تو عرضه

 دارد؟با خود می گفتم: آن لوح محفوظ که می جویی در همین جاست. در

همین ویرانه هایی که از گمرک خرم شهر بر جای مانده است،در همین

آهن پاره هایی که ترکش ها سوراخ سوراخشان کرده اند و . . .

آیا نام خرم شهر به همین خانه ها و خیابان ها و کوچه ها و نخلستان هایی

اطلاق می شود که در آتش کینه متجاوزان می سوزند؟و یا نام خرم شهر

شایسته آن خطه ای است که جوانانش مبعوث شدند تا حقیقت متعالی

 وجود انسان را ظاهر کنند؟

 

پ. ن (1):توصیه: لطفا جملات بالا را سرسری نخوانید،چون همین جملات به ظاهر ساده ی «آقامرتضی» یک دنیا حرف در درون خودشون جا دادن. باور نمی کنید؟! یک کم دقت کنید:

مسجد جامع قلب تپنده شهر بود که می تپید و تا بود ...

مسجد جامع همه ی خرم شهر بود ...

این کوچه های ویران که هنوز داغ جنگ بر پیشانی دارد؟ ...

در این ویرانه ها چه می جویی؟دفتر چه های مشق شب کودکانی که ...

بر فراز پله های ویران ... در میان نخل های آتش گرفته ...

و یا نام خرم شهر شایسته آن خطه ای است که جوانانش مبعوث شدند تا حقیقت متعالی وجود انسان را ظاهر کنند؟ ...

و . . .

 پ.ن(2): و کاش یک بار دیگر آن چنان جوانانی مبعوث شوند،تا یک بار دیگر حقیقت متعالی وجود انسان را ظاهر کنند،تا یک بار دیگر مقاومت کرده و از خرمشهر دفاع کنند،و این بار در مقابل هجوم فقر و محرومیت مادی و فرهنگی و ...

 

 


 
 
این قدر بزرگ شدم که ... / خرم شهر به روایت سید مرتضی آوینی (1)
نویسنده : آقا مرتضی - ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۸
 

 . . . تا این که آن قدر بزرگ شدم که خدا گذرم را به «شهری در

آسمانِ» آقا مرتضی آوینی و «پابه پای بارانِ» آقایان بهبودی و سرهنگی

انداخت. وَ من وقتی این فیلم را دیدم و آن کتاب را خواندم و مطالبشان

 را در کنار همه ی افتخارات رسانه های جمعی و غیر جمعی(!)

گذاشتم، دیگر نمی توانستم فوران عزت و سربلندی ام را از داشتن

چنین شهری و بودن چنین مردمانی در وطنم کنترل کنم؛ مردمانی که ـ

به روایت آقایان آوینی، سرهنگی و بهبودی ـ آن روزها، آن طور نجیبانه

صبر، وَ شجاعانه مقاومت کردند و این روزها (به روایت رسانه های

جمعی و غیر جمعی) این طور سربلند و آزاد و مهربان و صمیمی و پر

تلاش وبدون هیچ مشکل و دغدغه ای (!!!) در آبادانی دوباره ی

شهرشان کوشش می کنند.

دیگر نمی شد صبر کرد، باید خرمشهر را می دیدم . . .

 

خرم شهر به روایت سید مرتضی آوینی(1)

(روایت به سال 1372 شمسی)

. . . با خود می گفتم: از دوازدهم مهر ماه 1359 چه به یاد داری؟هیچ!

آن جا که تو به آن پا می نهادی خرم شهر نبود، خونین شهر نیز نبود . . .

این شهر دروازه ای در زمین داشت و دروازه ای دیگر در آسمان . و تو در

جستجوی دروازه ی آسمانی شهر بودی که به کربلا باز می شد و جز

مردان مرد را به آن راه نمی دادند . . .

جنگ می آمد تا مردان مرد را بیازماید. جنگ آمده بود تا از خرم شهر

دروازه ای به کربلا باز شود.

با خود می گفتم: جنگ بر پا شده بود تا از خرم شهر دروازه ای به کربلا

باز شود و «محمد جهان آرا » به آن قافله ای ملحق شود که به سوی

عاشورا می رفت... 

 


 
 
بزرگتر که شدم . . .
نویسنده : آقا مرتضی - ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸
 

. . . بله گفتم براتون که از خرم شهر فقط یک بیت شعر تو ذهنم مونده

بود،با صدای کویتی پور که هر وقت می شنیدم، تصاویری از «بلمی» که

در شب به سمت «ساحلی» می رفت را برایم تداعی می کرد که از

همان دوران کودکی در ذهنم ثبت شده بود، و هر چند کم بود، اما باعث

شده بود که وقتی بزرگ تر شدم هر وقت اسم خرم شهر را با آن صدا

می شنیدم و به یاد آن تصاویر می افتادم، یک شهر زیبا مثل

ـ رامسر(!) خیال باطلـ در ذهنم تداعی شود که پر از نخل و نخلستان است و

همه ی اطرافش آبادی و آبادانی است خیال باطل؛ مردم نجیب و مقاومش پر

جنب و جوش و پرانرژی هر روز در حال کار و تلاش و فعالیت اند و هیچ

دغدغه ای ندارند(!) خیال باطل إلاّ این که شهر خرمشان(!) را خرم تر کنند ! ! !

 خیال باطل و البته به همه ی این ها غرور و افتخار و عزت و سربلندی شان را

هم اضافه کنیدفرشتهکه به نظرم می رسید به دلیل مقاومتی که کرده

اند، نه تنها خودشان، بلکه همه ی ایرانیان هم به آن ها افتخار میکنند،

آخه دیگه یک جورایی و تا یک حدی فهمیده بودم «مَمَد» کی بوده؟ چه

کرده؟ یارانش کی بودن؟ و چه کردن؟ از خود راضیو . . . البته هنوز نه به اندازه

 ای که حقیقت مطلب رو کاملاً فهمیده باشم؛ ولی خب من هم که حالا

بزرگتر شده بودم و خوب می توانستم احساس عزت و سربلندی را درک

 کنم، اسم خرم شهر را که می شنیدم، آن چنان احساس غرور می

 کردم که . . .قلبقلبقلب

و به هر حال بزرگتر که شدم اسطوره ای ساختم برای خودم از این همه

سربلندی و افتخار قلب که هر ساله در روز سوم خرداد و سالگرد

«آزادی شهر» تلویزیون و رادیو و همه ی رسانه های جمعی و غیر

جمعی تو بوق و کرنا می کردندعینک، اسطوره ای از مقاومت و ایثار و

گذشت و فداکاری و عزت و سربلندی و غیرت و هر آنچه که در دنیا باعث

 این می شود که سرت را بالا بگیری و بگویی که:

«من ایرانیم . . . آرمانم شهادت . . . »


 
 
بچه که بودم . . .
نویسنده : آقا مرتضی - ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸
 

از خرم شهر فقط یک بیت شعر در ذهنم بود که هر وقت با صدای کویتی

پور می شنیدمش، تصاویری از «بلمی» که در شب به سمت

«ساحلی» حرکت می کرد را برایم تداعی گر بود، که از همان دوران

کودکی ـ نمی دانم 8 یا 9 سالگی ـ در ذهنم نقش بسته بود. آن زمان

هر وقت این بیت را می شنیدم که: «ممد نبودی ببینی، شهر آزاد

گشته/ خون یارانت پر ثمر گشته ...» ذهنم پر از سؤال می شدکه:چرا

میگه ممد نبودی؟!سوال اصلاً ممد کی بود که حالا نبوده؟! سوال منظورش از 

آزادگشته چیه؟! سوال کدوم شهر رو میگه؟! سوال یعنی چی خون یارانت پر

 ثمر گشته؟! و ...سوالسوالسوالسوالسوال

یادمه یک بار تو عالم بچگی از پسرعموم ـ که خودش از بچه های جبهه و

جنگ بود ـ پرسیدم: «عمو! این که میگه ممد کی رو میگه؟! سوال » اونم

واسه این که سربه سرم بگذاره گفت: «داداشتو میگه دیگه! نیشخند » ـ آخه

اسم برادر کوچکترم محمده ـ درسته که تو همون عالم بچگی باورم نشد

ابرو و فهمیدم که سرکارم گذاشته، ولی به رویش نیاوردم و ...چشم

این سؤالات تو ذهنم بود تا من هم مثل همه ی بچه های ایران زمین

بزرگ تر شدم و ...

 

 


 
 
یا علی گفتیم و ...
نویسنده : آقا مرتضی - ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ بهمن ۱۳۸۸
 

بچه های خوب خرم شهر سلام

دنبال یه راه خوب و آسون برای ارتباط بیشتر با شما بودیم که تصمیم

گرفتیم اینجا رو راه بندازیم.

منتظرتون هستیم...

چشمکیا علی