شهر آسمانی

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم *** موجیم که آسودگی ما عدم ماست ***** ما زنده به آنیم که آرام نگیریم *** موجیم که آسودگی ما عدم ماست

بهانه ها : سوم خرداد و چهارم خرداد و چاپ خاطرات آقا بهروز و ....
نویسنده : آقا مرتضی - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٢
 

بسمه تعالی

 

 

یادداشت اول: به بهانۀ سوم خرداد – سالروز فتحی که حضرت روح الله آن را

فتحی مافوق طبیعت نامید

 

 

 پیامی برای تاریخ فردا

حالا فکر کنید خرمشهر را آزاد کردیم، آن وقت چه کار باید کرد؟ شهری مثل خرمشهر که هر خانه اش دست کم چند گلوله توپ و خمپاره خورده و به کلی ویران شده است، خاکش دامن گیر است. به خاطرات خصلت هایی که درون زندگی مردم این شهر است و برخوردی که با یکدیگر دارند، یک نوع گرما و صمیمیت خاصی دارد طوری که هرکس به این شهر بیاید ماندنی می شود، در دلش نمی خواهد برود. با این که شهری است گرم و زمستان های کوتاه و تابستان های بلندی دارد، ولی با همه این ها زندگی در آن دلچسب است.

باید از لحظه ها، تاریخ را ساخت. مردم اگر پس از آزادی به این شهر برگشتند با خانه ای خراب روبرو خواهند شد. اگر بخواهند بنالند از این که خانه ندارند و هر چه داشته اند از بین رفته است، بگویند حکومت این کار را کرده، امام این کار را کرده، این نهایت ناشیگری است.

باید تمام آن هایی که رفتند و آن هایی که دو سه بچه دارند و وارد شهر می شوند، بدانند که شهر آن شهری نیست که آن را رها کردند و رفتند. خون ده ها نفر از بهترین جوان های این دیار در کوچه پس کوچه های این شهر جاری شده است. همه جای این شهر بوی خون می دهد، خون جوانان دلیر و شجاع ما!

کسانی که پا به خرمشهر می گذارند نباید تنها به فکر این باشند که سقف و دیوار خانه هایشان را درست کنند. باید به فکر این باشند که چگونه وحدتی را که امام می گوید حفظ کنند. با همان وحدتی که شاه را سرنگون کردند، با همان وحدت آستین ها را بالا بزنند و برای سازندگی جامعه کوشش کنند.

شهر ما خراب شد، اما جوان های ما آباد شدند. جوان هایی که خام بودند و تنها منتظر بودند مدرسه دخترانه تعطیل شود، کاملاً متحول شدند و به چیز دیگری تبدیل شدند.

مادران، فرزندان خردسال خود را طوری پرورش بدهند که بچه ها در دوران نوجوانی و جوانی الگویشان بچه های قهرمانی باشد که سی و پنج روز تنها و با دستان خالی جلو لشکر دشمن ایستادگی و مقاومت نمودند.

مادران انسان هایی طمع کار پرورش ندهند، انسانی که همه اش از نا امیدی و از نتوانستن بنالد.

باید در خانه های خرمشهر بچه هایی پرورش یابند که بتوانند دنیا را آزاد کنند. بچه هایی که اکنون کودک هستند در سال های آینده باید طوری تربیت شوند که بتوانند اسلام واقعی را در دنیا احیا کنند. آ ن ها باید سر و جان اسلام در دنیا باشند.

 

بخشی از یکی از سخنرانی های شهید بهروز مرادی
اوایل سال 61

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: متن فوق قابل توجه جوانان خرمشهری ای است که همواره جز ادعا و گله کردن از شرایط موجود کاری از پیش نمی برند!!!


  

مادران و کودکان و ویرانه های خرمشهری

 

 

 

 

یادداشت دوم: به بهانۀ چهارم خرداد ـ  بیست و پنجمین سالگرد شهادت مردی از تبار آسمانیان

 

یک بار سقوط خرمشهر را به چشم دیده بود و دوباره نمی خواست آن روزها را تجربه کند. شلیک اولین گلوله ی آر.پی.جی او را به یاد اولین روزهای جنگ در خرمشهر و شهدایی مانند یوسف علی انداخت ...

آر.پی.جی دوم را به یاد برادر شهیدش ـ فرزاد ـ شلیک کرد. از هر دو یا سه موشکی که شلیک می کرد، یکی سد راه تانکی می شد و یا آن را به آتش می کشید. وقتی گلوله دهم را آماده ی شلیک می کرد، دیگر هیچ صدایی را نمی شنید؛ ... آنقدر گلوله ی آر.پی.جی به سمت تانک های عراقی حواله کرد که از گوشش خون جاری شد. صورتش را با دست های خاک آلود لمس کرد و رگه ی باریک خونی را که با خیسی عرق در آمیخته بود، از گردنش گرفت ... دوستانش نفهمیدند که تیر از کدام سو آمد. اما هر  چه بود مقصدی جز پیکر خسته ی بهروز نداشت ... و به ناگاه بیابان خشک و سوزان، از طنین فرو افتادن آن سرو به خود لرزید ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: شهید بهروز مرادی ـ تولد: اول دی ماه 1335 ـ شهادت: چهارم خرداد 1367


 

شهید بهروز مرادی ـ تولد: اول دی ماه 1335 ـ شهادت: چهارم خرداد 1367

 

 

 

بعــد التحــــــریر:

سلام و تبریک ایام از روزهای رحمت ریزان رجب المرجب گرفته تا روزهای روشن  شعبان المعظم

هوراهوراهورا

عرض بنده این که:

به مناسبت بیست و پنجمین سالگرد شهادت آقا بهروز، بچه های شهر آسمانی گزیده

ای از خاطرات، یادداشت ها و عکس هایش را در 36 کارت پستال چاپ و منتشر کردند

و گفته اند که:

 

بر این باور بودیم که باید آستین همت بالا زد تا همان گونه که هنرمند آسمانی خرمشهر، شهید بهروز مرادی در «پیامی برای فردا» بیان کرده
بود، خرمشهر را بسازیم، زیباتر از گذشته هایش.

پس »شهر آسمانی« پا گرفت تا پاس بدارد مجاهدت مخلصانه ی مردان آسمانی ای را که خون شان خرمشهر را آسمانی کرد.

و اکنون که که در چهارمین سال گام برداشتن در این مسیر هستیم، بر آن شدیم تا با یاد این هنرمند مجاهد، گزیده ای از یادداشت ها، نامه ها و خاطراتش را منتشر کنیم.

این مجموعه حاصل ارادت فرزندان خرمشهر است ـ خرمشهری که بهروز مرادی جمعیت آن را 36 میلیون نفر می دانست ـ به همۀ شهدای ایران اسلامی. 

 

 

با ارادت

فرزندان شهر آسمانی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از حق نگذریم کار هم از لحاظ گرافیک و هم از لحاظ گردآوری خوب انجام شده.

 

 

از آن جایی که تو این دوره و زمانه کم تر کسی هست که حوصله ی کتاب خوندن داشته باشه، خلاصه و کوتاه بودن مطالب این فلش کارت ها می تونه مشکل خیلی ها رو حل کنه.

از طرف دیگه تعداد کتاب هایی که بشه باهاشون آقا بهروز رو شناخت چندان زیاد نیست (دو کتاب موجود هست: خرمشهر پایتخت جنگ و داستان بهروز، هر دو چاپ نشر شاهد)، اون هایی هم که هست چندان در دسترس نیست! اما این فلش کارت ها در دسترس تر هستند و راحت تر میشه تهیه شون کرد.

خلاصه گفتیم خدمتتون معرفی کنیم، بعدا نگید نگفتید مژه 

 

تا بعد یا علی مدد

 

 


 
 
به بهانۀ تبادل شهدا در مرز شلمچه
نویسنده : آقا مرتضی - ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٢
 

آخرین شب وداع

ای شهید! امروز در ساحل شط سرخ بر جنازه تو نشسته ام و دست های گرمم را در میان انگشتان سرد و استخوانیت می گذارم و با تو حرف می زنم.

ای شهید! فراموش نکن که ما تا آخرین گلوله مان مقاومت کردیم در حالی که می دانستیم هیج کدام از این معرکه جان سالم به در نمی بریم.

ای شهید! سکوت سخت و سنگین آخرین لحظات مقاومت را فراموش نمی کنم که چون پرنده ای در قفس پرپر می زدیم و در تاریکی آخرین شب مقاومت سفیدی چشمان مان سیاهی شب را به مبارزه می طلبید و نفس هایمان در سینه محبوس بود.

ای شهید! آیا به یاد داری که در آن لحظات مرگ و زندگی در این شهر آتش و خون چگونه خصم بر ما هجوم می آورد و ما چگونه مظلومانه و در حالی که مُهر سنگین سکوت بر لبهامان بود سر سختانه آخرین مقاومتمان بی سر انجام ماند؟!!

. . .

ای شهید! آیا به یاد داری که با هم پیمان بستیم در مقابل غداره بندان تاریخ سر خم  نکنیم؟

. . .

آیا به یاد داری با هم پیمان بستیم که شهر را ترک نکنیم؟ اگر به یاد داشته باشی، قرارمان این بود که تصمیم مان را آن وقت بگیریم که مهمات مان تمام شده است و آن شب شهادت تو، وقتی بود که خشاب های مان همه خالی شده بود . . . بر این بودیم که باز هم مقاومت کنیم، اما مگر با خشاب های خالی  می شد؟

. . .

ای شهید! بر تو  مژده باد که جنازه حسین پیدا شد. جنازه سید شبیر هم پیدا شد. جنازه سید مهدی و سید احمد را هم پیدا کردیم. جنازه محمود را هم پیدا کردیم و جنازه چند تای دیگر از شهدا را و باز هم تعدادی دیگر ... که یکی از آن ها تو هستی.

ای شهید در این کوچه ها باز  هم  شهید هست، هم رزمان تو. ما به پاس خون شما بر دروازه نوشته ایم:

کوچه های این شهر به خون مطهر است، با وضو وارد  شوید!

ای شهید! ما راهمان راه حسین است و تا وقتی امام هست مبارزه می کنیم. ای شهید! در فکر خمینی مباش ما امام را تنها نمی گذاریم  و إن شاء الله  نماز  وحدت  را در  بیت المقدس  به امامت روح  خدا می خوانیم.

مطمئن باش  ما مسجد جامع  را آزاد کردیم، بیت المقدس را هم آزاد خواهیم کرد. مطمئن باش روزی بر مزار شما خواهیم آمد و فریاد خواهیم  زد:

هان ای شهیدان بر خیزید، کربلا آزاد شد، قدس آزاد شد، قلب امام شاد شد ...

آبادان هتل پرشین

بهروز مرادی 

(بخشی از یادداشت های شهید هنرمند بهروز مرادی)

 

 

پ.ن: عکس ها از تبادل شهدای عملیات والفجر8 در منطقه ی عملیاتی فاو است که در آخرین روزهای سال 91 (91/12/23) در مرز شلمچه وارد خاک ایران شدند.

عکس ها از آقا مرتضی

 

 

 

 


 
 
← صفحه بعد